پایان فصل اول پروژه زندگی آگاهانه | وقتی جنگ همهچیز رو بههم ریخت!

پروژه زندگی آگاهانه رو با کلی امید و انگیزه شروع کردم، قرار بود به کمک قانون 21/90 و توی فصل اول این پروژه چندتا عادت جدید رو وارد زندگیم کنم و کمکم اوضاع رو بهتر کنم.
شروع این پروژه از 8 بهمن 1404 شروع شد و راستش از همون روز اول هم میدونستم قرار نیست همه چیز عالی پیش بره! فقط میخواستم با استمرار داشتن و انجام دادن این چالشی که برای خودم گذاشته بودم اوضاع رو کمکم بهتر کنم.
اون روزها شرایط سخت و عجیبی توی زندگیم داشتم و فشار زیادی روم بود. حتی روز اولی که قرار بود پروژه رو شروع کنم، نتونستم صبح زود بیدار شم و تقریبا ظهر از خواب بیدار شدم! کل روزم هم اصلا خوب پیش نرفت. ولی تصمیم گرفتم به جای فکرای منفی که این چه کاریه میخوای شروع کنی، ادامه بدم و به خودم گفتم توی مسیر اوضاع رو بهتر میکنم.
کمکم شرایط بهتر شد. داشتم کارهایی که برای خودم مشخص کرده بودم رو انجام میدادم، صبحها راحتتر بیدار میشدم و حس میکردم کنترل بیشتری روی زندگیم دارم. روزهای چالش رو توی دفترم خط میزدم و از اینکه دارم پیش میرم خوشحال بودم.
سعی کرده بودم این پروژه رو طوری بچینم که سخت و طاقتفرسا نباشه و انعطاف داشته باشه تا بتونم ادامهش بدم و با اثر مرکب کمکم تغییراتی توی زندگیم ایجاد کنم. مهمتر از همه این بود که بعد از مدتها احساس میکردم دارم برای تغییر شرایط یه تلاش واقعی میکنم.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه روز 9 اسفند، یعنی روز 11از 90 روز این چالش، جنگ شروع شد. از اون روز به بعد همه چیز به هم ریخت.
استرس، اخبارای بد، قطع شدن اینترنت و فشار روانیای که هر روز بیشتر میشد باعث شد عملا نتونم روی هیچکدوم از کارهایی که برای چالش گذاشته بودم تمرکز کنم.
اینترنت قطع شد، چیزی که بخش زیادی از زندگی و کارم بهش وابسته بود! یکی از عادتهایی که توی این پروژه داشتم روی ساختنش کار میکردم، تولید و انتشار محتوا بود که یهو رفت روی هوا ! اصلا هم معلوم نبود چند روز دیگه اینترنت وصل شه، جنگ قراره به کجا برسه یا چه اتفاقی قراره بیفته.
زبان خوندن هم همینطور! بخش زیادی از یادگیری من با ویدئوهای یوتیوب و برنامه دولینگو بود. نه یوتیوب دیگه بود و نه دولینگو با نت ملی کار میکرد. هرچقدر هم دنبال جایگزین گشتم، نتونستم با چیزی ارتباط بگیرمو کمکم اون عادت هم کنار رفت.
قطعی اینترنت باعث شد درامدم به صفر برسه و شرایط سخت تر از روز شروع چالش شد واسم. هزینههای زندگی، قسطها به اندازه کافی فشار ایجاد میکردن حالا بدترو بدتر شده بود شرایط.
ورزش روزانه هم کمکم جاش رو داد به تمام روز اخبار دیدن! فکر کنم توی اون مدت به اندازه چند سال خبرارو دنبال کردم. هر روز منتظر اتفاق جدید، خبر جدید و تحلیل جدید بودم که ببینم چی میشه و قراره چه اتفاقی بیفته یا این شرایط تا کی ادامه پیدا میکنه!
جنگ و حالو هواش باعث شد پروژه زندگی آگاهانه رو به کل بیخیال بشم، نه به این خاطر که از ادامه دادنش خسته شده بودم، بلکه شرایطی که به وجود اومده بود تمام تمرکز و انرژی ذهنیم رو گرفت و بیشتر به بقا فکر میکردم تا زندگی بهتر!
در نهایت فصل اول پروژه زندگی آگاهانه نیمهکاره رها شد. اما حالا که بهش نگاه میکنم، حس نمیکنم شکست خورده باشم.
شاید مهمترین چیزی که از این چند ماه یاد گرفتم این بود که زندگی همیشه طبق برنامه جلو نمیره مخصوصا واسه ماها که توی ایران زندگی میکنیم! بعضی وقتها اتفاقهایی میافتن که از کنترل ما خارجن و تمام برنامههایی که برای خودمون چیدیم رو به هم میزنن، اتفاقایی که هیچیشون دست ما نیست.
فصل اول پروژه زندگی آگاهانه به پایان نرسید تا از نتیجه و تاثیری که توی زندگیم داشت بنویسم، اما یه درس مهم برام داشت: اینکه بعضی وقتها شرایط زندگی اجازه نمیده طبق برنامه جلو بری، اما این به معنی تموم شدن همه چیز نیست. زندگی هنوز ادامه داره.



